Tuesday, August 31, 2010

منشی صحنه ی آی کیو !

_ نماز صبحشو خونده بود که یهو حاجی رو دیده ... ! می گفت خواب نبوده . مطمئنه !

(خارجی - حیاط )
زززززرینگ ( صدای درب حیاط )

_ چی شده ؟؟؟ دایی صادق طوریش شده ؟؟؟

الله اکبر الله اکبر ... ! ( صدای اذان )

Monday, August 30, 2010

دستش بنده!حالیت باشه خب

شب_داخلی _
من : آ خدا دستت تمیزه؟
خدا : آره!
من : گِلی که نیست؟
 خدا (با قیافه ی فخر فروشانه ): دِ بگو دیگه!
من : دمت گرم یه تک پا بیا پایین این بالش و به من بده و برو! یه ثوابی هم کرده باشی بد نیست.
 خدا(با حالت عصب): نمیتونم!دستام کثیفه!الان داشتم رو پایین تنه کار میکردم!بیل که نخورده به کمرت!برو خودت بردار!
 من : پس ظریف کار کن جان ِ هر کی دوس داری! بالش و میشه یه کاریش کرد اما تو به اون بیچاره خوب برس!

Sunday, August 29, 2010

دل ِ دیگه !

دل ِ دیگه!
حالیش که نیست!
میگیره پدر سگ...
همچی یهو که خیلی شیک بمونی تو کفِش!
که نفهمی از کجا خوردی!

Friday, August 27, 2010

خلبان دیگه خر ِ کیه؟

تقریبا" 10 ساله بود.
من : میخوایی چیکاره شی تو جوون؟
خیلی شیک برگشت  تو چشام زل زد وبهم گفت : میخوام یه سگ دونی بزنم با تمام امکانات.اگه خواستی بیا همون جا پیش خودم دستت ُ بند کنم،ول ول نگردی واسه خودت.


بزن بریم!

بخورید و بیاشامید اما اسراف هم کنید!
تا کور شود هر آنکه نتواند دید!